وبلاگ کانون داستان نویسی بهانه روایت ...

کتاب آذر کتابی که روزمرگی ها هست و نیست. راوی که هم خود نویسنده است هم خیال نویسنده. واقعیت و خیال کنار هم برای خواننده ساخته میشود. در همان دو قسمت اول این دو جنس را میشناسی و دنبالش میروی. اول واقعیت است. قصه روزمرگی اعضای خانواده. با جملاتی کوتاه و صریح برای خواننده شکل میگیرد. با شیوه ای نمایشی که خواننده را یاد همینگوی میاندازد. حتی دیالوگها،که بار داستانی زیادی هم دارد . در عین کوتاهی و روزمرگیشان. یک فاصله زمانی را پر میکند و نویسنده با دیالوگ میگوید روزی به پایان رسیده است و قرار نیست دیگر صبح باشد . که الان شب است و تو به روزی دیگر فکر کن و فاصله زمانی را خواننده با یک دیالوگ طی میکند و زمان مفهوم جدیدی به خودش میگیرد.

در میانه داستان بچه ها برایت شکل میگیرد خانواده شکل میگیرد واز زبان خوب نویسنده لذت میبری. میروی به پنجشنبه ها،در گورستان پلی به گذشته میزند. از این به بعد قرار نیست همه چیز را فقط نمایش دهد. به محل کار نویسنده میروی. آدمهای بیشتری را میشناسی. آدمهای که مرده اند و خاطره شده اند. گذشته مرد را میسازند. توی آزمایشگاه  شخصیتی که شغلشش با علی خدایی یکی است .کار توی آزمایشگاه. آدمهای که با تمام آدمهای جهان داستان فرق میکنند و بیشترین مشغله نویسنده است و بیشترین ساعت روز را شاید با آنها سر و کار دارد.آنها را از روی ادارشان می شناسد و درباره ی آنها حرف میزند.

کتاب آذر، کتاب هویت آدمهاست.کتابی که قرار آدمها را کنار شهرشان بشناسی. اصفهان دیگر فقط یک شهر نیست. هویت دارد.گذشته ای دارد که آدمهایش را ساخته و شهر و آدمها کنار هم شکل میگیرند.. دیگر شهر فقط آجرهای روی هم چیده شده نیست و از قصه ی روزمرگی تو در میاید و با آدمهای که دیده ای یکی می شود.

از همه مهمتر زن توی داستان علی خدایی است .آذر همان قدر که معمولیست و ظرف میشورد و سفارش سس هزار جزیره میدهد. همان قدر مادر است . معشوقه است و زن است. زنی که با آذر ماه یکی میشود و در تلفیق دو نثر پیدا میشود. ازلی و ابدی میماند و برای مرد رنگ همه چیز میگیرد.

کتاب آذر کتاب زندگی علی خدایی کنار فرهاد،سهراب و آذر است. پیوند همه فصول با نوروز، جشن همه شهرها در عید باستانیست. هر چیز سر جای خودش قرار گرفته ولی روزمرگی نیست آدمهایش از اینکه هر روز یک کار را انجام بدهند مکرر نشدند و برای نویسنده نگاهی تازه بوده که این واقعیت را با تخیل یکی کند و جهانی داستانی بیافریند.

امشب هوای اصفهان خوش است . ما در اصفهان میگردیم . آذر هست.شهری بر هامون نهاده آب و هوای خوش دارد. آذر هست و به اصفهان هر جایی که ده گز فرو برند آبی سرد و خوش بیرون آید.آذر هست و بازویی بلند دارد. آذر هست:( مغازه های میوه فروشی هنوز بازن) هندوانها روی پرتغالها و نارنجها در هم و خرمالوها کنار هم چیده و لابه لا نرگس. سیبریها  در لای رشته های پنبه آویزان در هوا، در آذر هست.

مهناز طباطبایی_ اول بهمن 1391

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1391ساعت 14:28  توسط کانون  |